روزها و سوزها

در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم

  طولانی نوشتم ...اما بخوان زمان زیادی از تو نمی گیرد :

 دارم رنج می برم ...رنجی که مثل خوره روح و فکرم را  می خورد ! دارم به زنانگی ...به زن بودن ...دارم به " جنس دوم "  فکر می کنم .نه این که فکر تازه ای باشد نه ...اما هر روز سوال ها برایم پر رنگ و پر رنگ تر می شوند ! روزی به این نتیجه رسیدم که برای احقاق حقوقم ،برای اثبات جنسی که نه تنها شان و رتبه ای پایین تر از مردها ندارد باید جنگید .باید شکست داد ...باید به مردها فهماند که زن چه در شرق و چه در غرب...انسان است ! برتری به جنسیت نیست...به تفکر و نگاه و شعور و توانمندی و استعدادهاست...باید جنگید تا به حقوق مساوی با آن ها رسید...اما امروز ...متاسفم! متاسفم که به نتیجه ای تلخ رسیده ام .نتیجه ای که بعد از ساعت ها بحث...جنگ...مطالعه...تحقیق و مشاهدات روی زندگی زن ها خصوصا از نوع شرقی و ایرانی اش رسیده ام ! متاسفم که می گویم : بهتر از جنگ با مردان را کنار بگذاریم رفقای هم جنس من !  باید با خودمان بجنگیم ! این بلای ضعیفه دیده شدن...تحقیر شدن...جنس دوم خوانده شدن را ما زن ها خودمان  برسر خودمان آورده ایم !

    بهتر است جنگ با خود را آغاز کنیم ...دوستان هم جنس من ! عده ای به خیال رسیدن به حقوق مساوی با مردها " زن " بودنمان را از یاد بردیم...مثل مردها پوشیدیم...راه رفتیم...زندگی کردیم اما حواسمان نبود که از " زن " بودن گریختیم  نه  این که حقی را به دست آورده باشیم! عده ای بنای جنگ گذاشتیم...برای رسیدن به حقوقی تلاش کردیم  که باز هم نتیجه اش منفعت مردها بود...مثلا :کار کردیم گفتیم زن باید اجنماعی باشد اما یادمان رفت که برای در اجتماع بودن و کار کردن تن به هر خفتی ندهیم ! رفتیم زیر دست ارباب هایی که باز هم " مرد " بودند ! دستور دادند و گفتیم : " چشم " ! می خواستیم دستمان توی جیب خودمان باشد ! اما با این کار حواسمان نبود که گذاشتیم خیلی از " مردها " تنبل شوند ! شدیم دو شغله هر چه باشد خانه داری عمری است که در جامعه سنتی و نگاه مذهبی که به خوردمان داده اند مهمترین وظیفه ی ماست !

    و اما عده ای هم سوخیتم و ساخیتم ! برای دل خوش کردن خودمان لبخند زدیم و گفتیم : حتما دلیلی دارد که زن باید محدود شود ! وقتی شرع می گوید باید بگوییم : چشم ! به خانه دار بودن افتخار کردیم و جار زدیم که یک کدبانوی نمونه ایم ! عمری پختیم و شستیم و گذاشتیم جلوی " مردها " یا " بچه ای" که همه ی آینده ماست! کاری که انجام دادنش از نظر فقه و شرع وظیفه است! بعد هم شدیم جلوی  مادر شوهر و زن های فامیل و عروس ها " زن " نمونه ! زنی که وسیله ای شد تا باز هم بزنندش توی سر زن های شاغل چون بیشتر به " مردش " می رسد...به بچه هایش...زندگی اش! اما کسی نپرسید : "خانومِ زن نمونه "، برای خودت...برای توانمندی هایت...برای آرزوهایت...برای همه ی کارهایی که خود تو می توانستی در آن ها نابغه باشی چه کردی ؟! گیرم چند نابغه هم حاصل تربیت تو باشد ! خودِ خودِ تو ،برای خودت چه کردی ؟!

    دوستان هم جنس من...باید با خودمان بجنگیم! با همین زنانگی های دست و پاگیر ...با فکرهایی که فقط به ما یاد داد زن یعنی همین گیسو بلند کردن...جاذبه داشتن...عشوه آمدن... و در نهایت زنِ مردی شدن و بچه ای را به دنیا آوردن ! به این که توی مهمانی ها " مردها " از سیاست و فرهنگ و مسائل روز جامعه بگویند و اما تو بلند شوی و با حرکات موزون و عشوه گری... خودت را ثابت کنی!!! یعنی ما همه ی حرفمان برای گفتن همین است ؟!! به جای دانستن جدیدترین آسیب هایی که دارد " زن " بودن را تهدید می کند؛ بلاهایی که روز به روز بر سر دخترها می آید...به روزترین مدل مو را بدانی یا حواست باشد پیراهنت به اندازه ی کافی جلوه داشته باشد که همه به تو خیره باشند ! به جای این که حق خودت را در ازدواج بشناسی تمام حواست به رسیدن به " مرد " سوار بر اسبی  باشد که شاید هرگز نرسد ! یا جوری راه بروی ...حرف بزنی...کرشمه و ناز بیایی که مقبول دل کسی شوی... هر چه بیشتر زیبا باشی بیشتر طالبت شوند بعد هم در جلسات زنانه...بیایند و برای پسندیدنت اندازه ات را بگیرند ! انگار آمده اند تا لباس بدوزند ! ! به جای اندازه ی فهم و شعور و دانشت ...به جای کنکاش نگاهت به زندگی آینده ، به جای درک آرزوهای متعالی ات ...میزان چاقی و لاغری و طلاهای چشم گیر و آرایشت را بسنجند ! از دست پخت و خانه داریت بپرسند !تا مطمئن شوند "مردت " را راضی می کنی ! اما هرگز نپرسند ترا چه چیزهایی راضی می کند! می دانی چرا ؟! چون ما زن ها عادت کرده ایم که جسممان را بیشتر از روحمان عرضه کنیم تا بپسندنمان !

   چه رنجی دارد  که هنوز جنگ ما " زن " ها برای ابتدایی ترین آزادی هایمان باشد ! برای زندگی که حق انسان است ! باید بپذیری که برای مصونیت باید چیزی روی سرت بیندازی ! برای مصونیت باید با مردها معاشرت نکنی ! خوب نیستی اگر " دوست " برایت در غیر هم جنس هم معنایی داشته باشد که حتما نگاه جنسی داری ! مصونیت ...مصونیت ...مصونیت ...برای این که مردها را به گناه نیندازی !!! ...کاش به جای مصونیت ...فرهنگ و مذهب می آموخت که " آزاد " باشید و در عین آزادی، شایسته و در خور "انسان بودن" زندگی کنید ! انسانیت خودش مصونیت هم می آورد. اگر روسری من مصونیت می آورد پس چرا وضع جامعه این است ؟!! ...

·         اگر مجالی بود ...از اندیشه های زنانی که دوستشان دارم : سیمون دوبووار ، اوریانا فالاچی و ...برایتان خواهم نوشت ...

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

باران ...

شبی سخت  ...

بوی پیراهن تو ...

و چشم های سپید من

 که سال هاست

مضحکه ی سیاه چشمان سنگدل است !

منم ! معشوقه ی تو ...

معشوقه ی یوسفی

که  به تهمت زلیخایم خواندند !

گرگ ها بارها مرا دریدند

و من زخم ها و پیراهن خونی ام را

                                         با اشک شستم ...

یوسفم !

این درد نامه ی لیلی توست !

که سال ها گناه زلیخا را به دوش کشید  !

و زندانی تمام پنجره هایی شد

                               که رو به جاده اند ...

مادرم گفت :

یوسف بر نخواهد گشت

این گیسوان تو و دندان های سپیدو  

                                               بخت سیاهت  ...

حالا من و این چشم های سپید  و

                                                خیال رسیدنت ...

هر دو زندانی شدیم !

من زندانی خیال تو

و تو

 زندانی خشم نزدیکانت !

سهم ما از عشق

                               فاصله شد ...

همین چشم های سپید

زخم های بی شمار

اشک های گاه و بی گاه

گرگ هایی که می درند

و پاره های این دل خونی ...

کاش لیلی ات نبودم ...

مجنون من !

که عشق با زلیخای یوسف هم ،

                                           مهربان تر از من بود ...

19/9/88

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

همه چیز رو به راه است !

نگران من نباش ...

تنها ،

گاهی بغضی می آید

خاطره ای روی گونه هایم می لغزد

چین و چروک های چهره ام  را می نوازد و

می افتد به دامن دلتنگی هایم !

و دلم مثل ماهی بیقرار تشنه ای

                                با اشک ها جان می گیرد ...

نگران من نباش ...

همه چیز رو به راهست !

گیسوانم  بوی زمستان می دهد

و دست هایم

مثل شاخه های درختان سرمازده

               خشک و بی حاصل شده اند  ...

چشم هایم

 مثل دو تخته سنگ

که هر لحظه بیم سقوطشان باشد

بر صورت استخوانی ام

                              سنگینی می کنند ...

ترک خورده ...در آستانه ی ریختنم !

نگران من نباش ...

همه چیز رو به راه هست !

آنقدر ها هم تنها نیستم !

قاصدک ها

هنوز گاه و بیگاه

خودشان را به پنجره ام می کوبند ...

و گنجشک ها به هوای دانه ای

                   سری به خانه ام می زنند ...

پیر شده ام ...

به اندازه ی هزار سال درد ...خستگی ...

اما نگران من نباش ...

قول می دهم  زودتر از  آخرین باران پاییزی

                                        خیال رفتن به سرم نزند ...

                                        یا تو زودتر خواهی آمد یا باران ...

 

9/9/88

نوشته شده در دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

اگر روزی من مُردم

بر روی گورم

سه شاخه گل‌سرخ بگذارید.

                 از آن گلهای سرخی

                       که من آنها را دوست ‌دارم.


و بر روی سنگ گورم

با خط سرخ بنویسید:

 "         
او با عقل و قلب می‌رزمید

 -                         
حتا اگر چه بیهوده-!!

                                                به سوی آفتاب."


                                          ویلی مونسن.. روزنامه نگار و مبارز آلمانی

نوشته شده در شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

همه ی خط های دستم

                            به هم می رسند ...

اما فال هایم همیشه

                            حرف از فاصله می زنند  ...

خط عمر من کوتاه  ...

 خط فاصله ها بلند ...

جاده های پیش رویم  

سخت ، تاریک ، پر پیج و خم ...

راه های ناگریزم  بی شمار ...

من گرفتار یک شب طولانی

در جستجوی ستاره ای  مانده ام  ...

 حالا که آمده ای

کاری کن ...

ماه پیشانی ام را به تو می بخشم

اگر آسمان  تیره ی دلم را

                            یک تک ستاره  ببخشی ...

5/9/88

 هر بار که دلم می گیرد بخشی از کتاب شازده کوچولو را می خوانم ...نمی دانم بار چندم است اما امشب این بخش از کتاب عجیب با دلم همراهی می کند :   

تو شب هنگام به ستاره ها نگاه خواهی کرد .ستاره من کوچکتر از آن است که من بتوانم جای آن را به تو نشان بدهم و این طوری بهتر است .چون ستاره ی من برای تو یکی از آن ستاره ها خواهد بود .آن وقت تو دوست خواهی داشت که به همه ستاره ها نگاه کنی .همه آن ها دوست تو خواهند بود ...آدم ها همه ستاره هایی دارند که با هم یکی نیستند .برای آن ها که به سفر می روند ستاره ها راهنما هستند .برای کسان دیگر چیزی به جز چراغ های کوچک نیستند .برای آن ها که دانشمندند معما هستند ...اما همه این ستاره ها ساکتند .در عوض تو ستاره هایی خواهی داشت که هیچکس ندارد ...وقتی شب به آسمان نگاه می کنی چون من در یکی از آن ستاره ها ساکنم و چون در یکی از آن ستاره ها خواهم خندید آن وقت برای تو چنین خواهد بود که همه آن ستاره ها دارند می خندند ...

   اما ...امشب نیا ...امشب به ظاهر حالم بد خواهد شد ...اندک شبیه به حال کسی که می خواهد بمیرد .لازم نیست بیایی و این حال را ببینی .آن جا خیلی دور است ...و من نمی توانم این جسم را با خود به آن جا بکشم .خیلی سنگین است ...این جسم مانند قشر کهنه ای خواهد بود که دورش بیندازند .قشر کهنه که غصه ندارد ...

شازده کوچولو ( آنتوان دوسنت اگزو پری )

نوشته شده در پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

   در نهایت خستگی باز هم به کتاب های فلسفه فرار می کنم .گاهی برای فرار از فشارها و دغدغه های اطراف فلسفه آن قدر سوال های سخت تری برایم مطرح می کند و درگیر فکر کردن می شوم که اطراف را فراموش می کنم .گرچه این روزها این هم کمتر جواب می دهد ! امروز نامه های عاشقانه ی ژان پل سارتر برای سیمون دوبووار را می خواندم  زوجی که در نهایت عاشق بودن به هم هرگز با هم ازدواج نکردند .و این نامه ها سرشار از احساس ...تفکر ...عشق ...فلسفه ...بیقراری برای هم و ...خیلی فکر کردم . هرگز با هم ازدواج نکردند و این عشق این چنین شعله ور و جاوید ماند .هر دو یکدیگر را در نهایت آزادی و رهایی دوست می داشتند اگر چه تفاوت نگاه در بحث های فلسفی آن ها با هم بیداد می کند ...اما عاشق هم بودند ! با خودم می گویم اگر ازدواج می کردند باز هم این همه نبوغ و تفکر و نگاه عمیق فلسفی و این عشق وصف ناشدنی آیا باز هم در آثار و زندگی شان باقی می ماند ؟!

  دارم به سخت ترین مسئله ی  زندگی(البته برای من ) : ازدواج فکر می کنم .عاشق تنها زندگی کردن بودم.مثل اسبی وحشی رها در دشت ها ...آزاد ...مثل نسیمی که به هر جایی که دوست دارد سری می زند و هر گلی را که تشنه ی نوازش ببیند می نوازد و می گذرد ...من اهل ماندن نبودم  ! هرگز به سکون و یک جا ماندن عادت ندارم ! از زندگی ساکت و راکد...از روزمرگی ها ...از دغدغه ی نان  بیزارم ! دلم می خواست پر بکشم ...گاهی مثل عقابی در بلندترین قله ی یک کوه به آرامش برسم و گاهی مثل مرغ عشقی در نهایت دلدادگی باشم . می ترسم از قفس ...از این که فرصت پروازم به پایان رسیده باشد .می ترسم از یکنواخت شدن .از عادی شدن ...می ترسم از زندگی بی هدف ! در نهایت شادی احساس اندوه می کنم ! چه حس غریبی دارم ...درست وقتی که داری می رسی همه ی تردید های دنیا می ریزند توی دلت ! بیقرار ...  نا آرام ...دلت فرار می خواهد .می ترسم از اشتباه کردن .از بیراهه رفتن .از تنها شدن ...تنها شدن ...تنها شدن ...گاهی به سرت می زند بی خیال همه چیز شوی !...اما مسئله را که نمی شود برای همیشه پاک کرد ...

  می شود ازدواج کرد و تن به روزمرگی نداد و فلسفی زیست ؟! یا باید کتاب های فلسفی را بوسید و گذاشت توی کتابخانه و همه اش درباره ی روابط صحیح زن و مرد ...آداب معاشرت با خانواده ی همسر ...حل تعارضات زوجین ...آمادگی برای فرزند آوری و ...کتاب خواند؟!  اگر اشتغال و خستگی و نصف روز با همسر بودن این فرصت را بدهد ! مسوولیت های زن بودن را هم اضافه کن! دلم انتخابی می خواهد که بال پروازم باشد ...فرصتی برای شکوفایی و شکوفا شدنش ...فرصتی برای رسیدن به همه ی آرزوهای محال ...او در نگاه من آرزوهایش را ببیند و من در چشم هایش آرزوهایم را ! و در مسیری رفتن که همه اش رسیدن باشد ! با هر قدم ...

پیشنهاد می کنم کتاب : شاهدی بر زندگی من را حتما بخوانید .مجموعه ای از نامه های ژان پل سارتر به سیمون دوبووار .نویسنده : ژان پل سارتر ، سیمون دوبووار .مترجم : سودابه گیوراد .

این کتاب دربرگیرنده‌ی نامه‌های سارتر از سال 1926 تا 1939 است که با مقدمه‌ی دوبووار منتشر شده و او در این مقدمه اشاره کرده است که نامه‌هایی که به او و سارتر مربوط‌اند، بدون کم و کاست آمده‌اند؛ ولی بخش‌هایی از بقیه‌ی نامه‌ها حذف شده‌ و بعضی جاها نیز اسامی تغییر یافته‌اند.این کتاب در 560 صفحه به تازگی از سوی نشر باغ‌ نو منتشر شده است.گفته شده است، سیمون دوبووار این نامه‌ها را که نشان از عشق و رابطه‌ی پیچیده‌ی او و سارتر است، در سال 1983 بعد از مرگ سارتر با ویرایش منتشر کرده است.ژان پل سارتر و سیمون دوبووار دو نویسنده و اندیشمند فرانسوی قرن بیستم هستند.

اگر با دقت بخوانید و البته به فلسفه علاقمند باشید سرشار از نکته های ناب فلسفی است .اگر دوست داشتید می توانم در پست های بعدی بیشتر از این کتاب برایتان بگویم .

نوشته شده در چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

   بچگی ها وقتی که خیلی دلم می گرفت...درست مثل دلتنگی های حالا توی عصرهای دلگیر پاییز که بی قرار می شوم ... جایی برای خودم درست کرده بودم  که  جز یک نفر دست هیچ کس به من نمی رسید ...جایی که خلوتی مقدس برای من بود ...کنار کمد جای کوچکی بود که برای دست و پاهای ظریف من وقتی که زانوی غم به بغل می گرفتم زیاد هم می آمد ! یادم می آید آن موقع ها حتی عروسکم هم نباید به خلوت من می آمد ! هیچ کس ...اما باز زهرا خواهر بزرگم می آمد و پیدایم می کرد ! دلم می خواست تنها باشم ...یادم نمی آید آن موقع ها  دقیقا به چه چیزهایی فکر می کردم ! اما خوب به خاطر دارم که وقتی دلتنگ می شدم  همه ی غصه های کودکانه برایم بزرگترین دردهای حل نشدنی بود ...بچگی ها مغرورتر از حالا بودم ! کمتر کسی اشک هایم را می دید ! یادم می آید حتی وقتی جوجه ی طلای ام را گربه خورد ...از بغض داشتم خفه می شدم اما رفتم توی همان کنج خلوت و خوب گریه کردم !

   یادم می آید ...زهرا با همان کتاب های قطور درسی اش می آمد و  پیدایم می کرد ...و من که سعی می کردم  بقیه ی  گریه ام را قورت بدهم  نگاهش می کردم  و می گفتم : دلم گرفته همین ! و زهرا  که از شنیدن این جمله با لحن کودکانه ی من خنده اش می گرفت ، می رفت و مثل همیشه با قلم و کاغذی می آمد ...صورت خیسم  را پاک می کرد ...موهایم را _که روزی به قول خودش  بابا به آن ها چتر می گفت _مرتب می کرد ...دستم را می گرفت و می رفتیم توی حیاط ...حیاط ...با آن باغچه ی سبز ، گل های سرخ ، درخت انجیر تنومند ، شمشاد بلند ، یاس خمیده رو ی دیوار ...گلدان های شمعدانی و بوی نعنا  که همه ی  فضا را پر کرده بود  چون همیشه عصرها مامان باغچه را آب می داد  ...یادش به خیر ...می رفتیم توی حیاط ...یادم می آید مدلی مشخص می کرد .یک بار درخت یاس بود ...یک بار باغچه ...حتی خودش هم مدل می شد ! و من شروع می کردم  به طراحی کردن ! آن روزها عاشق طراحی بودم .عاشق پیوند سیاهی و سپیدی که درختی خلق می شد ...پرنده ای ...صورتی ...همه ی غصه هایم یادم می رفت ...مامان چایی به دست می آمد و زهرا نقاشی ام را به همه تک تک نشان می داد ...تشویق ...لبخند ...بوسه ...چه لحظه های خوشبختی فراموش نکردنی بود !

کاش می شد برگشت ...هیچ وقت به اندازه ی این روزها حسرت کودکی ها و بی خیالی های آن زمان را نخورده ام !

   حالا پس از سال ها دلتنگم ...دلم برای آن کنج کودکانه تنگ شده ...دلم جایی را می خواهد که هیچ کس پیدایم نکند ...نگاهی،دلی ،دلتنگی سراغم را نگیرد ! دلم گرفته ...به همان صراحت و صداقت کودکانه ! خط نوشتم ...شعر گفتم ...نقاشی کشیدم ...فایده ای ندارد ...حالا هم  احساس می کنم این دردها بزرگترین دردهای دنیاست ...شاید چند سال دیگر از یادآوری اش خنده ام بگیرد ؛ مثل غصه ها و دلتنگی های کودکی ها ...اما حالا احساس خستگی می کنم ...

  نمی دانم ...اما  دلم گرفته ...دلم سخت گرفته ... می فهمی؟! پیدایم نکن ...بگذار مدتی توی پیله ام باشم ! 

نوشته شده در یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

Design By : Night Melody